سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

پایگاه مرجع شهید علی تجلایے

طاعتم کم است وگناهم بسیار

    نظر

 

  من هر طور شده بایدطاعتم کم و گناهم بسیار است بروم

 ای مرد این همه گمنامی در تو چه سری بود ؟

 آیا به نام و نشان اندیشه کرده بودی؟ زمانی که در "خاصان" پادگان آموزشی لشکر سیدالشهدا نامت مو به تن بچه های آموزشی راست می کرد . یا زمانی که با سوسنگرد گره خوردی و دشمن از حضورت رم     کرد ، تو نماد تهور و شجاعت بودی ، این را فتح المبین ، بیت المقدس ، رمضان ، فجر ، خیبر ف بدر .... همگی شهادت می دهند . تو را از کجا باید آغاز کرد ؟

از مجلس عقدت که به همسرت گفتی « شنیده ام عروس در مجلس عقد هر دعایی بکند خدا قبولش می کند . اگر به من علاقه مندی دعا کن شهید بشوم . از شبهایی که ه به خانه دیر می آمدی تا نکند فرزندان شهیدان با دیدنت احساس یتیمی بکنند . یا از ودعا آخرت که گفتی : حالا پیش خدا می روم و مطمئنم دیگر بر نمی گردم و یا ..

عملیات فتح المبین از راه می رسید . مدتها بود از شرکت در عملیات منعت می کردند . اما این بار تصمیم داشتی به هر قیمتی شده در عملیات باشی ، گرچه به استعفایت از سپاه منجر می شد . آن روز وقتی از جلسه ای که در تهران داشتی برگشتی بچه های سپاه در شور و شعفی دیدنی غوطه می خوردند . قرار است عده ای بربای شرکت در عملیات انتخاب شوند . با عجله خود را به مرکز آموزش رساندی در میان بچه های مربی پیچیده بود که باز نخواهند گذاشت به جبهه بروی با خود گفتی : چرا نمی خواهند بفهمند دور بودن من از جبهه دوری ماهی از آب را می ماند ؟ و بغضت ترکید . مدتی ، شب وروزت به گریه می گذشت . دست به دامن امام زمان (عج) شدی که تو را به مجاهدان برساند و خود به طرف تبریز راه افتادی . در تبریز از اعزامت طفره می رفتند . اصرارت در مقابل انکارشان راه بجایی نمی برد .

-           جلویم را نمی توانید بگیرید . من هر طور شده باید بروم .

مکثی کردند ،می دانستند این هر طور شده هیچ ابهامی در خود ندارد .حالا که این طور شده به یک شرط می توانی بروی .

-          به چه شرطی ؟

فرماندهی دو گردان اعزامی را به عهده بگیری.

شرط را قبول نکردی اما گفتند غیر از این راهی ندارد . 

به همسرت گفتی وسایلت را آماده کند و اضافه کردی هر چقدر لازم داری بگو برایت فراهم کنم ، فردا می خواهم بروم منطقه.

ناراحت بودی و حرکات و حرف هایت آن را فریاد می زد .همسرت خوب می دانست که باید خوشحال باشی .

پرسید و همه چیز را برایش گفتی ، گفت : خب تو که توانش را داری قبول کن.

چرا می خواستی از زیر مسئولیت بگریزی ؟ خودت هم نمی دانستی شب نمازت که تمام شد ، باز دعای فرج خواندی و سر بر بالین نهادی...

آماده ی حرکت بودی و حکمی به دستت نبود . از راننده پرسیدی ، گفت " حکمی نوشته نشده" با ماشین به طرف عملیات سپاه برگشتی تا حکم ماموریت را بگیری ، در برابر ماشینت دشتی بی انتها چهره گسترد، تعدادی سوار از افق به سویت پیش می آمدند ، دستانت سست شد ، زانویت لرزید . بی اختیار از ماشین پیاده شدی و سراپا به انتظار رسیدنشان ایستادی . سواری در میانشان هیبتی دیگر داشت . رسیدند ایستادند و او جلوتر از همه ایستاد.

با دست به سوی تو اشاره کرده و فرمود : بای جلو

بی اختیار از زمین کنده شدی و چیزی نگذشت که در برابرش حاضر بودی ، با ادبی که از هیبتش در وجودت ریخته بود سر به زیر انداختی ، سوار نامه ای به دستت داد . گفتی : آقا این چی هست ؟

لبهای خوش ترکیبش به حرکت درآمد و تنت لرزید :

این حکم ماموریت توست ، فرمانده این نیروها تویی

با کلامش به همراه دلت فرو ریختی . او خود آقا بود . دستانت به تمنای دامنش برخاست . می خواستی قول شفاعتش را در روز محشر بگیری اما آقا رفته بود . مدتی حیران بر جای ماندی وبعد نشستی و صورتت را در میان دستانت گرفتی و زار زار گریستی . آنقدر که چیزی نمانده بود از نفس بیافتی ، صدای گریه ، همسرت را هم از خواب بی خواب کرد. از گریه ات پرسید .خوابت را برایش نقل کردی و او در خوشحالی ات شریک شد . صبح روز اعزام وقتی راه می افتادی . قلبت از اطمینان لبریز بود . در شب عملیات عنایت های آقا را بارها به چشم خود دیدی . نیروهای عراقی در پشت تنگه رقابیه به دست بچه های آن دو گردان طعم تلخ شکست را چشیدند.

لحظه های آسمانی ، دکتر غلامعلی رجایی ص83

 


از خدا برایم شهادت بخواهید

    نظر

 

از خدا برایم شهادت را بخواهید


 

قبل از شروع مراسم عقد، علی آقا رو به من کرد و گفت : شنیده ام عروس در مراسم عقدش هر چه بخواهد اجابت آن حتمی است ، نگاهش کردم و پرسیدم : چه آرزویی داری ؟ در حالی که چشمان مهربانش را به من دوخته بود گفت : اگر علاقه ای به من دارید و اگر به خوشبختی من می اندیشید ، لطف کنید و از خدا برایم شهادت را بخواهید .

از این جمله علی تنم لرزید .چنین آرزویی برای یک عروس ، آن هم در استثنایی ترین روز زندگیش ، بی نهایت سخت بود ، سعی کردم طفره بروم اما وقتی مرا قسم داد که در این روز این دعا را در حقش بکنم به ناچار قبول کردم ...

هنگام جاری شدن خطبه عقد از خداوند بزرگ ، هم برای خودم و هم برای علی طلب شهادت کردم و بلافاصله با چشمانی پر از اشک نگاهم را بصورت علی دوختم . آثار خوشحالی در چهره اش آشکار بود . از نگاهم فهمید خواسته اش را بجای آورده ام . مراسم ازدواج ما ، در محضر شهید محراب آیت الله مدنی و تعدادی از براردان پاسدار برگزار شد.

نمی دانم این چه رازیست که همه پاسداران حاضر در این مراسم و داماد مجلس و آیت الله مدنی ، همگی به فیض شهادت نائل آمدند.

لحظه های آسمانی : دکتر غلامعلی رجایی ، ص28 


بخشی از وصیتنامه شهید ...

    نظر

برادران پاسدارم! امیدوارم با بزرگواری خودتان این بنده ذلیل خدا را عفو کنید. سفارشی چند از مولایمان

علی (علیه  السلام) برای شما دارم. در همه حال پرهیزگار باشید و خدا را ناظر و حاضر بر اعمال خود

بدانید. یاور ستمدیدگان و مستمندان جامعه و یاور تمامی‌ مستضعفان باشید، مبادا یتیمان و فرزندان

شهدا را فراموش کنید. سلسله مراتب و اطاعت از مسئولین را با توجه به اصل ولایت رعایت کنید. در هر

زمان و هر مکان، با دست و زبان و عمل، امر به معروف و نهی از منکر کنید. برادران مسئول! که به طور

مستمر در جهت پیشبرد اهداف انقلاب، شبانه‌روزی فعالیت می‌کنید، به عدالت در کارهایتان و

تصمیم‌گیری‌هایتان به عنوان یک مرز ایمان داشته باشید. عدالت را فدای مصلحت نکنید، پرحوصله باشید

و در برآوردن حاجات و نیازهای آنها بکوشید. در قلب خود، مهربانی و لطف به مردم را بیدار کنید و طوری

رفتار نکنید که از شما کراهت داشته باشند. برایم الهام شده که این بار اگر خداوند رحمان و رحیم

بخواهد، به فیض شهادت نائل خواهم آمد.